افسانه عشق
کن شتابی آخر ز جان من چه خواهی ای شب
نشان زلف دلبری، ز بخت من سیهتری
بلا و غم سراسری، تیره همچون آهی ای شب
کنی به هجر یار من، حدیث روزگار من بری ز کف قرار من، جانم از غم کاهی ای شب تا که از آن گل دور افتادم خنده و شادی رفت از یادم سیه شد روزم بی مه رویش دمی نیاسودم، به سیل اشکم گواهی ای شب
او شب چون گل نهد ز مستی بر بالین سر من دور از او کنم ز اشک خود بالین را تر خون دل از بس خوردم بی او محنت و خواری بردم بی او مُردم بی او بی رخ آن گل دلم بهجان آمد، دگر از جانم چه خواهی ای شب مث آخرای قصه
که آدم می ره به رویا آره بارون میومد خوب یادمه زیر لب زمزمه کردم
کی می تونه این دل دیوونه رو از من بگیره؟ اون قَدَر باشه که من این دل و دستش بدم و چیزی نپرسه
دیگه حرفی نمونه بعد نگاهش آره بارون میومد خوب یادمه یه غروب بود روی گونه هات
دو تا قطره که آخرش نگفتی بارونه یا اشک چشمات اما فرقی هم نداره
کار از این حرفا گذشته دیگه قلبم سر جاش نیست آره بارون میومد خوب یادمه خیلی سال پیش
توی خوابم دیده بودم تو رو با گونه ی خیست اونجا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات اونجا هم نشد بپرسم آره بارون میومد خوب یادمه
| Design By : Night Melody |



